
از عمر بسی نماند ما را در سر هوسی نماند ما رارفتیم زدل غبار اغیار جز دوست کسی نماند ما رارفتیم بآشیانهٔ خویش رنج قفسی نماند ما رااز بس که نفس زدیم بیجا جای نفسی نماند ما رایاران رفتند رفته رفته دمساز کسی نماند ما راگرمی بردند و روشنائی زایشان قبسی نماند ما راگلها رفتند زین گلستان جز خارو خسی نماند ما رادل واپسی دگر نداریم در دهر کسی نماند ما راکو خضر رهی درین بیابان بانک جرسی نماند ما راجز ناله که مونس دل ماست فریاد رسی نماند ما رابستیم چو فیض لب ز گفتا...
ادامه مطلب